چنین شد و نباید چنین بماند

سالیان زیادی نمی‌خواستم از رسانه‌های جمعی مدرن استفاده کنم؛ حضور سیاست‌گران بسیاری در این رسانه‌ها در نهایت مرا هم ترغیب کرد تا یک نشانی در توییتر سابق و ایکس کنونی در سال ۲۰۲۱ باز کنم. از آن زمان تا کنون پیوسته به این می‌اندیشم که به استفاده از این نشانی نیز پایان دهم، اما آدم طوری به این رسانه عادت می‌کند که علی‌رغم آن‌که می‌داند از این موضع کم‌تر به تحلیل و اطلاعات قابل اعتماد و به‌دردبخور دست می‌یابد، با آن هم همه‌روزه مانند آدم مبتلا به خودآزاری بیمارگونه نوشته‌ها را می‌خواند و به‌سختی می‌تواند از کنار فستیوال‌های ناسزا و توهین به هم‌نوعان بگذرد. این ویژه‌گی تنها شامل کاربران هم‌وطن ما نمی‌شود، بلکه بسیاری از کاربران در کشورهای دیگر نیز، رسانه‌های اجتماعی را بیش‌تر به تریبون‌های سطحی‌گری و ناسزاگویی به هم‌نوعان تبدیل کرده‌اند. با این تفاوت که متناسب با سطح فرهنگ و دانش کاربران، لحن و ادبیات در بیان توهین‌ها، حقارت‌ها و ضداطلاعات نیز متفاوت می‌باشد. این ابتذال تا جایی دردناک است که دانشمند و فیلسوف آلمانی یورگن هابرماس، که خود بزرگ‌ترین پیامبر کنش ارتباطی و گفتمانی بود، در سال‌های پسین زنده‌گی خود، با نگرانی به نقش این رسانه‌ها می‌نگریست.

در این چهار سال پسین، دو گرایش نیرومند و ناهنجار که به‌نحوی باهم بی‌ارتباط نیستند، بیش‌تر مایه نگرانی من شده است. یکی، ابتذال و هرزه‌گویی در سطح جهانی، در نوشتار و گفتار برخی از سیاست‌مداران و دیگری این‌که در نوشتارها و سخنان برخی از هم‌وطنان ما، به‌ویژه در غربت و مهاجرت، واژه‌گان و احساسات ضد همدیگر و تهی از روح هم‌بسته‌گی و عقلانیت مبتنی بر اخلاق جمعی طوری راه یافته‌اند که موجب وحشت و نگرانی عظیم‌اند. پس از تردیدهای بسیار، خواستم در این پیوند و تا حدودی درباره علت‌های سیاسی و اجتماعی این موضوع، این یادداشت را بنویسم. هدف از این یادداشت اندرزدادن به هم‌میهنان نیست، بیش‌تر ابراز نگرانی این نگارنده از فضای پُر از تهی، میان هم‌وطنان ما بیش‌تر در حوزه‌ای است که به آن فضای مجازی می‌گویند: فضایی که بدون هر ابهامی، علی‌رغم محدودیت‌های انترنتی در داخل کشور، به‌صورت گسترده رواج یافته است. اما به دلایلی که در این نوشته به عمده‌ترین آن‌ها اشاره خواهد شد، در میان هم‌وطنان مهاجر ما، در سرزمین‌های دیگر، با اندوه که این زوال ارتباطی بسیار عمیق و گسترده است.

تجربه بی‌ریشه‌گی اجتماعی در تاریخ همواره همراه با سرگردانی فرهنگی بوده است

ابتذال جمعی جاری میان آواره‌گان کشور ما، مرا به‌یاد وضعیت مهاجران روسیه پس از انقلاب اکتوبر و شکست تاریخی اشرافیت و شهروندان دست‌راستی و لیبرال روسیه در آن دوران می‌اندازد. اگرچه پهنه و گستره دشمنی‌های امروزین در میان ما آواره‌گان افغانستانی به‌دلیل دسترسی هزاران مهاجر به رسانه‌های مدرن بسیار گسترده‌تر، وحشت‌بارتر و شگفتی‌آورتر از آن دوران است.
پس از انقلاب اکتوبر ۱۹۱۷ شمار زیادی از اشراف روسی و کارمندان دولت تزاری، جنرال‌ها، افسران و روشنفکران مخالف بلشویسم به اروپای غربی، به‌ویژه به پاریس پناه آوردند. این شهر در آن روزگاران، یکی از اصلی‌ترین مرکزهای مهاجران سیاسی در جهان بود؛ مانند قاهره در سال‌های ۱۹۶۰ برای مبارزان افریقایی. بسیاری از مهاجران آن روزگار که از طبقات بالایی جامعه و یا از کارمندان امنیتی و نظامی دولت روسیه تزاری بودند، با موقعیت فرودست در فرانسه و کشورهای دیگر روبه‌رو شدند. دروازه‌بانی، سرایداری، پاسبانی و مشاغلی که برای افراد یادشده با مقام و منزلت گذشته آن‌ها هم‌سنگ نبود، مشاغلی بودند که این افراد ناگزیر به انجام آن می‌شدند. بسیاری هم بیکار و سرگردان به بی‌چاره‌گی و یله‌گردی مبتلا شدند؛ یا به‌نوعی به لومپن‌های فاقد ریشه اجتماعی بدل شدند.

این افت اجتماعی، اقتصادی با خود زوال وحشتناک اخلاقی و زدایش حس هم‌بسته‌گی و انسانی را به‌همراه داشت. مشکل‌های اجتماعی، فرهنگی و عدم تطابق با جامعه نوین میزبان، تنهایی، بی‌هم‌زبانی و بی‌کسی، خویشتن‌داری و شکیبایی را از بسیاری ربوده بود. همه با هم کینه‌ورزی می‌کردند، بی‌سرنوشتی، بدگویی و ارتقای این رذایل به فرهنگ روزمره، به امر عادی مبدل شده بود. مراجعه به ادبیات آن دوران مهاجران، به‌گونه حیرت‌آوری، سرشار است از رویکردها و سخن‌هایی که بیش‌تر در متن جامعه روسی آن زمان باید آدم از زبان اراذل و اوباش می‌شنید. دوری از زبان مفاخر ادبی و سیاسی آن روزگار روسیه که از عظمت بی‌مانندی در جهان برخوردار است، مشخصه ادبیات مهاجران شده بود. فرهنگ بی‌ریشه‌گی در موج بزرگی از مهاجران در واقعیت، نوعی از ضدفرهنگ آکنده به زبان زشت و زمخت را با خود ارمغان داشت. پشت‌سرگویی‌های بی‌شمار و یاوه، سخنان زشت بر ضد فرزندان، به‌خصوص زنان و دختران مهاجران و حملات و بهتان‌های ناموسی به‌فراوانی رایج و حتا چاشنی محافل بود. در واقعیت انسان‌هایی که با ادبیات فاخر روسی پرورده شده بودند، از لحاظ فرهنگی با یک ابتذال وحشت‌بار آغشته شده بودند. چنین روزگار دردانگیز و یاس‌باری شماری را به خودکشی کشاند. روزگار تیره‌وتاری بود که در آن انسان‌های صاحب فرهنگ و دانش مسخ شده بودند.

با تفاوت‌هایی، روشنفکران لیبرال آلمانی در جریان جنگ جهانی دوم نیز با سرنوشت رقت‌باری در مهاجرت، به‌ویژه در سویس، مبتلا شدند. در شرایطی که فاشیست‌های آلمانی به کشتار یهودیان، کولی‌ها (جوگی‌ها)، سوسیال‌دموکرات‌ها، رهبران سندیکاهای کارگری و کمونیست‌ها می‌پرداختند، کمونیست‌ها در پیکار با فاشیسم وطنی خود دست به یک مقاومت و مبارزه پُرشکوه در همراهی با ارتش سرخ می‌زدند، اما لیبرال‌های نازک‌اندیش نه می‌توانستند همراه با کمونیست‌ها در مقاومت شرکت کنند و نه هم قادر بودند با فاشیسم هم‌سو شوند. تعدادی در این فضای آکنده از ناامیدی و بی‌چاره‌گی دست به خودکشی زدند.

بازتاب این فضای درد و اندوه با در نظرداشت تنگناها و محدودیت‌های رسانه‌ای در آن دوران، برخلاف امروز، جهان‌گیر نبود. اما امروز چنین فضایی در میان مهاجران افغانستان بسیار گسترده و فراگیر است. افزون بر دلایل شکست و انهزام که شرایط ما را با روسیه آن دوران همانند می‌کند، دلایل دیگری نیز وجود دارند.

در میهن ما نزدیک به نیم قرن است که جنگ‌های خانمان‌سوز و ویرانگر در جریان‌اند. خشونت عریان، بخشی از زنده‌گی ما و «جامعه‌پذیری» ما شده است. در زبان و رفتارهای روزانه ما یک نوع پیوسته‌گی در تبارز خشونت فزیکی و خشونت کلامی، از جانب حاکمان و قدرت‌مداران و حتا در رفتار مردم عادی، دست‌کم عادی‌سازی خشونت را، می‌توان دید. در واقعیت نیم قرن جنگ و کشتار بستر خونین اجتماعی را موجب شده است که در آغوش خود فرهنگ خشونت و خشونت‌پذیری را با توسل به ایدیولوژی‌های سیاسی و دینی تقویت کرده است.

وقتی نزدیک به سه نسل، نه‌تنها راجع به جنگ و خشونت سخن بگویند، بلکه آن را خواسته و یا ناخواسته خود تجربه کنند، طبیعی است که تنها از صف‌آرایی‌های جنگی، انتقال اسلحه، زخمی‌ها و دفن کشته‌ها و جمع‌آوری بدن‌های تکه‌پاره، شکل‌گیری ایتلاف‌ها و کشتار دشمنان و حتا متحدان و تقدیس ایدیولوژیک خشونت، سخن نمی‌گویند، بلکه به‌نحوی خود به حسابدار بربریت خونینی مسخ می‌شوند که پیوسته از طریق ادبیات جنگی-جهادی تقدیس و بازتولید می‌شود. جنگ تنها بناها، باغستان‌ها، کشتزارها، مدارس و دانشگاه‌ها را نابود نمی‌کند، مهم‌تر از آن، پیوندهای فرهنگی و شبکه‌های اجتماعی و سنت‌ها را نابود می‌کند. و در شرایط اجتماعی ما جنگجویانی این‌چنینی، کتاب‌ها و رسامی‌ها را می‌سوزانند، معلم‌ها را می‌کشند، مکتب‌ها را به آتش می‌کشند، پیکرهای زیبا را نابود و دستان پیکرتراشان و خنیاگران را قطع می‌کنند؛ آلات موسیقی را می‌شکنند، ترانه‌سرایان و ترانه‌سازان را مورد اجحاف و ستم قرار می‌دهند و در نهایت حافظه و نهادهای فرهنگی انبوهان کلان اجتماعی را نابود می‌کنند. مجریان آگاه و ناآگاه چنین رویکردهایی خود در یک خلای وحشت‌بار فرهنگی قرار می‌گیرند و سایه ترومای وحشت‌بار جنگ و خون‌ریزی را نه‌تنها خود تجربه می‌کنند بلکه آن را به کاسه‌های تهی و ویران‌خانه‌های مردمان فقرزده انتقال می‌دهند. در چنین خلای معنوی، در پرده خاموش و خاکستر به‌جامانده از آتش جنگ جاویدان، بی‌فرهنگی بر انسان تهی‌شده از خرد، عاطفه و ادب چیره می‌شود.

محتسبان و گزمه‌های نوین و قدیم، هر کدام با ابزاری، یکی با شلاق و تفنگ و دیگری با کاربرد واژه‌گان سخیف به پیکار نور و دانش می‌روند و این بازار افتضاح، دست‌کم در فضای مجازی ابتذال‌زده و حاکمیت رسوا و فاقد اخلاق سرمایه‌داری جهانی، خریداران بیش‌تری می‌یابد. طبیعی است که در بافتار این بدفرهنگی، اندیشه تولید نشود بلکه جای خردورزی انتقادی را بیش‌تر کارزارهای تهمت و افترا و ناسزاگویی بگیرند.

میراث جنگ و قهر لگام‌گسیخته تنها خسارت نیست؛ بلکه تاراج و تالان ارزش‌ها، فرهنگ و ادب نیز است. نمونه بارز آن را در نابودی پیکرهای بودا و «بت‌شکنی»‌ها و آثار دزدی‌ها در موزیم کابل می‌بینیم؛ نخست انسان‌ها در سراسر کشور ما در معرض کشتار قرار گرفتند، باغستان‌ها به آتش کشیده شدند و در ادامه آن یادگارهای بزرگ فرهنگی-تاریخی نابود شدند تا میراثی در حافظه تاریخی انسان‌های صاحب آن‌ها نماند. وقتی به فلم‌ها و گزارش‌های روزگار ویرانی پایان‌نیافته در کشور ما بنگری، به‌جز بازتاب مصور و مصوتی از مصادره و غارت، کم‌تر چیزی دست‌گیر آدم می‌شود.

این سنت ویرانگری اگرچه در جهان معاصر و در سرزمین‌های ما تازه نیست و در واقع تاریخ ما پُر است از فستیوال‌های کتاب‌سوزان و نابودکردن نشانه‌های «ضاله»، ویرانی شهرها و شبکه‌های آبیاری و تمدن‌برکنی‌ها، اما در دوران کنونی زمینه ثبت و درج ویرانی‌ها به کمک تکنالوژی مدرن گسترش یافته است و ما به‌آسانی می‌توانیم ویرانگری‌ها را ردیابی کنیم. به‌سخنی اگرچه زیرساخت‌های فرهنگی حافظه جمعی نابود می‌شوند اما زمینه ثبت و درج آن نیز فراوان شده است. خشونتی که در پی ویران‌کردن و فروپاشاندن نمادها و نمودهای تاریخی و فرهنگی کلیت یک سرزمین است، در واقعیت، امکان آموزش و فراگیری از آن‌چه را که انسان‌ها در تاریخ صاحب آن بوده‌اند و نیاکان‌شان آفریدند، می‌گیرد. این کار اگر با ویرانگری مادی صورت نگیرد، از جعل روایت‌ها و نفی تاریخ و حافظه تاریخی بهره گرفته می‌شود. گویا که ویرانگری سخت کافی نبوده باشد، به ویرانگری نرم، اما بیش‌تر موثر، روی می‌آورند. تاریخ سرزمین‌ها و تمدن‌ها زیر قیچی سانسور و جعل قرار می‌گیرد و روایت‌های جعلی بر مردم حقنه می‌شوند. نمونه بسیار دردناک چنین ویرانگری، انکار و نفی تاریخ کهن‌سال جغرافیایی است که امروز به‌نام افغانستان یاد می‌شود. بسیار طبیعی است اگر جوامع در معرض چنین ویرانی‌ها و خشونت‌های مادی و معنوی قرار بگیرند، زمینه‌های اخلاقی و همدلی در آن‌ها کاهش می‌یابند و از انسان‌های خواهر و برادر، همسایه و همشهری و هم‌مکتبی انسانیت‌زدایی شود.

چنین فضای هولناکی اگر فراتر از مرزهای یک سرزمین، گستره جهانی پیدا کند، که امروز با شیوع نژادپرستی توسط راست افراطی و بستر اجتماعی نولیبرالیسم در دنیا چنین شده است، به کابوسی هولناک برای بشریت و دورنمای تمدنی آن تبدیل می‌شود. وقتی رهبران بزرگ‌ترین دولت‌های جهان و فرماندهان دهشت‌بارترین ارتش‌ها، از «نابودی تمدن‌ها» سخن بگویند و اوباش و اراذل محلی نیز با آن‌ها هم‌داستان شوند، آن وقت است که باید در برابر سیاست‌های یک‌چنین انترناسیونال ویرانگر بسیار نگران بود.

انبوهان انسانی اگر نتوانند گذشته خود را بخوانند، بنگرند و از آن بیاموزند و بر آن بیفزایند، به‌آسانی مبتلا به فریب و خشونت می‌شوند و پیوسته با توسل به اوهام، اسطوره‌های فریب‌دهنده می‌آفرینند؛ تاریخ و فرهنگ جعل می‌کنند؛ حفاظت از میراث و ارزش‌های فرهنگی موضوعی کناری و حاشیه‌ای نیست، بلکه بخشی از تلاش دوران‌ساز انسان برای حفظ انسانیت در مقابله با فرهنگ‌کشی و خودویرانی و یا دیگرویرانی است.

متاسفانه رسانه‌های اجتماعی مدرن برخلاف انتظارهای نخستین، امروز خود به ابزار ویرانگر و مسخ‌فرهنگی تبدیل شده‌اند.

رسانه‌های مدرن امروزی و گستره جهانی فضای مجازی طوری است که بی‌شمارانی به آن دسترسی دارند. در پناه یک سنگر ناپیدا، برون‌دادن همه حقارت‌ها و توهین‌هایی که انبوهان انسان‌های جنگ‌زده و به‌ویژه برخی از مهاجران، روزانه تجربه می‌کنند، خود به‌نوعی فرهنگ توده‌های بی‌ریشه و کنده‌شده از بسترهای اجتماعی تبدیل شده است. در مورد مهاجران، با نبود و کاهش کنترول اجتماعی، و رد اجتماعیی که روزانه تجربه می‌کنند، بسیاری صاحب احساس خودی و مالکیت، در جوامع نو نیستند. مردمان «بومی» به دلایل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی و همچنان خودبرتربینی و نژادگرایی، پیوسته به‌گونه نهادینه، مهاجران را پس‌می‌زنند و آن‌ها را مورد تبعیض نظام‌مند قرار می‌دهند. مهاجران، در بازار کار، در جستجوی خانه، در معاینه‌خانه داکتر، در بازار، در دانشگاه و همه‌جا تحقیر می‌شوند و نظام‌های حاکم سرمایه‌داری نیز چنین فضاهایی را مساعد می‌سازند و بازتولید می‌کنند. اصولاً در جوامع کاپیتالیستی پیش‌رفته یک نوع «فاشیسم همیشه‌گی» و پایدار وجود دارد؛ فاشیسمی که پس از شکست ناسیونال‌سوسیالیسم آلمانی در جنگ جهانی دوم، اغلب به عریانی و بدویت نژادگرایی جوامع روبه‌توسعه نیست، اما هست و تاثیرات اجتماعی آن بسیار وحشت‌ناک‌تر است و روزانه انسان متعلق به اقلیت نوآمده آن را با جان خود تجربه می‌کند؛ تجربه بسیار دردناک و بی‌رحم، اگرچه اغلب نامریی است اما هست؛ مانند شبحی در تاریکی. بسیاری از خصایل انسانی و نوع‌دوستانه در آدم‌هایی که در معرض چنین تهاجم وحشت‌باری قرار بگیرند، مصدوم می‌شوند و چنین قربانیانی خود نیز پیوسته آماده خشونت و به‌ویژه خشونت کلامی و ارتباطی‌اند. آدم تحقیرشده در دفتر پولیس خارجی، «اداره اتباع»، دفتر کمک‌های اجتماعی، در بازار، در «صف خرید نان»، در اردوگاه‌های مهاجران و بسیاری جاهای دیگر، درد و اندوه حاصل از تحقیر را به خانواده، دوستان و هم‌وطنان بازپس می‌دهد و در خلای فرهنگی و اجتماعی‌ای که افتاده است به‌ساده‌گی کینه‌توزی می‌کند.

از سوی دیگر، چنین رویکردها و خشونت‌های کلامی در پیوند با برخی از مهاجران ما، در واقعیت با ادامه فرهنگ و عادت «فیسبوک‌چلوونکی‌ها» (گرداننده‌گان حقوق‌بگیر فیسبوک) نیز تقویت می‌شود. این زشتی و پلیدی توسط جریان‌های سیاسی رقیب، توسط طالبان و فراکسیون‌ها و نهادهای جمهوریت آغاز و در سال‌های پسین جمهوریت، به یک سکتور درآمدزا تبدیل شد. برخی از دستگاه‌ها و افراد، تعدادی حقوق‌بگیر داشتند که پیوسته به انسان‌ها تهمت و افترا می‌بستند و از انسان‌های مخالف، انسانیت‌زدایی می‌کردند؛ امری که امروز نیز با دسترسی بیش‌تر به رسانه‌های اجتماعی مدرن به پیمانه کلان‌تر ادامه دارد.

با اوج‌گیری نژادگرایی و شیوع فرهنگ قباحت‌زدایی از رهبران و نخبه‌گان قوم و تبار خودی، کار به‌جایی رسید که برخی‌ها به ستایش و آرایش بدترین، بدوی‌ترین و زشت‌ترین نوع استبداد روی آوردند. حتا تا جایی که سیمای خونین حاکمیت کنونی در کشور ما در پناه تعلقات قومی و تباری توسط مردان و زنانی مشاطه می‌شود که خود و فرزندان‌شان در آغوش «جوامع باز» از نعمت‌های آزادی‌های فردی و اجتماعی برخوردارند. مردان و زنانی که خود تا صبح‌گاهان در می‌خانه‌های مغرب‌زمین، می‌گساری و در رقص‌خانه‌ها کاکل‌افشانی می‌کنند، به توجیه سلب حقوق و آزادی‌های اولیه زنان و دختران افغانستان می‌پردازند. از سوی دیگر، در مقابله با این ابتذال و هیولای اندیشگانی نهادینه‌شده، برخی از آنانی که گمان می‌کنند برای عدالت‌طلبی و عدالت‌خواهی مبارزه می‌کنند نیز به تزکیه جنایت‌کاران «خودی» و تلعین دیگران می‌پردازند و این بی‌ارزشی را تا سطح ارزش بالا می‌برند. صفحات رسانه‌های اجتماعی سرشار است از هجوم‌ها و حمله‌های پایین‌تنه‌ای نسبت به «دیگر»ان و دگرباوران. در این فضای آلوده، بسیاری خود آلوده می‌شوند و یا این‌که در بستر یک ناامیدی و حیرانی بی‌مانند، سپر می‌اندازند و انزوا برمی‌گزینند.

در میان مهاجران ما، در حال حاضر، نوشته‌های فراوانی درباره آن‌چه که «دیگر»ان خوانده می‌شوند، دیده می‌شود. اما در این هیاهو و در این فضای آلوده، آن‌چه کمبودش احساس می‌شود، متن‌هایی است که به‌جای دست‌وپازدن در پراکنده‌گی و دهن‌پاره‌گی فراگیر، بتوانند این فضا را به‌درستی تبیین و علت‌یابی کنند، بدون آن‌که آدم خود به هیولای فاقد اخلاق و تعهد به انسانیت مسخ شود. در این راستا آیا ممکن است که بتوان به چیزی دست یافت که به‌سان نوری در یک جنگل تاریک، روزنه‌ای از امید را فریاد کند؟ نمی‌دانم؛ اما تلاش در این راستا را سزاوار می‌دانم.

هسته اصلی این لاابالی‌گری جهان‌گیر را منطقی رهاشده و افسارگسیخته برخاسته از بدفرهنگی تشکیل می‌دهد که در پناه نژاد و زبان سنگر می‌گیرد و در پیکار با «دیگر»ان گویا که در برابر او نه کتله‌های انسانی، بلکه اشیا قرار دارند؛ «دیگر»ان را دشمن می‌انگارد و از آن‌ها انسانیت‌زدایی می‌کند، مثل این‌که آن «دیگر»ان، هم‌نوعان و یا مخالفان او نباشند. از این منظر، دیگران همه دزد و غارت‌گر اند که پیوسته تالان و تاراج کرده‌اند و می‌کنند. در چنین معادله ظاهراً دفاعی اما انهدام‌گر، صاحبان سلطه‌های محلی و جهانی، «دیگر»ان را بیگانه می‌انگارند و به «اشیای» زهرآگین تقلیل می‌دهند. اشیایی که از «سوراخ‌های آلوده سومالیا، افغانستان، هند» (ترمپ) و جاهای دیگر به «سرزمین‌های انسان‌های برتر» آمده‌اند.

انتقال این نوع تفکر به سرزمین‌های مانند ما موجب می‌شود که نخبه‌گان کتله‌های سلطه‌گر، نوعی از مالکیت انحصاری را بر کشورها و فرهنگ‌ها ادعا کنند و «دیگر»ان تقلیل‌یافته به اشیا را از حق اشتراک در مالکیت بر میهن محروم کنند. کاری که به‌گونه شرم‌آوری در کشور ما صورت می‌گیرد و ساکنان اصلی و هم‌وطنان را اهالی مهاجر می‌انگارد و در پی محروم‌کردن آن‌ها از حقوق شهروندی و رسیدن به عدالت اجتماعی و مشارکت سیاسی و اجتماعی می‌شود.

برای بازگرداندن روابط سلطه‌ای که در نتیجه مبارزات عدالت‌خواهانه، تلاش و عروج سرزمین‌های غیرخودی، (غرب در چین) غیرتبار و قوم خودی، آسیب دیده‌اند، به‌جای پذیرش راه‌حل‌های مبتنی بر هم‌زیستی و به‌زیستی به سیاست‌های «انهدام‌گر» و برون‌راندن «دیگر»ان روی می‌آورند و یا سال‌هاست که روی آورده‌اند. این شوونیسم آرایش‌یافته پیوسته به‌دنبال مقصریابی است؛ دیگران را مسوول همه بدبختی‌ها و بحران‌های اجتماعی می‌داند. این امر هم در سرزمین‌های دارای فرهنگ سلطه و تفکر بدوی قبیله‌ای و هم در سرزمین‌های سرمایه‌داری نولیبرالی پیش‌رفته (غرب) با تفاوت‌هایی بازتاب می‌یابد و آن‌چه که تغییر نمی‌کند خود رویکرد معطوف به سلطه است. در «مرکز»، به‌ویژه در ایالات متحده، غول‌های فن‌آوری نوین این ابتذال را با انحصارگری ضدفرهنگی در یک جنگل بیروکراتیک دیجیتالی به‌گونه صلح‌آمیز و یا قهرآمیز تعمیم می‌دهند و در «پیرامون»، اوباش مصرف‌کننده و دست‌به‌سلاح و یا دست‌به‌تنبان چنین کارهایی را انجام می‌دهند.

در سرزمین‌های «پیرامون»ی این نوع رویکردهای شارلاتانی با پوپولیسم راست افراطی در «مرکز» تفاوت‌هایی دارد. اراذل و اوباش در سرزمین‌های کاپیتالیسم دیجیتالی صاحبان اصلی قدرت و سلطه‌اند و در «پیرامون» افزون بر باور به ادامه سلطه خودی، خودویرانی و عاطفه‌زدایی و دشمن‌تراشی، به‌ویژه در برابر هم‌نوعان و هم‌سرنوشتان، در مرکز قرار می‌گیرد. اما در نهایت این نابخردی «پیرامونی» همان ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک جهانی را تحکیم می‌بخشد و پاره جداناپذیر ساختاری آن است.

گرایش‌های نولیبرالی در «مرکز» نیز، سلطه موجود در کشورهای خودی را باشگاه امنی برای انسان تلقی می‌کند که باید از آن در برابر پوپولیسم راست‌گرا دفاع کرد. اما در واقعیت همین بستر است که اقتدارگرایی ویرانگر را پیوسته بازتولید و پایدار می‌سازد. اما در سرزمین‌های وابسته «پیرامون»ی اشکال تبارز آن تفاوت می‌یابد. یک نمونه آن افغانستان است که بدویت سنتی مانده از قرون و اعصار با بهره‌گیری از ابزار مدرن و خشونت فزیکی و کلامی در خدمت «مرکز» و تحقق اهداف آن قرار می‌گیرد. (آن‌چه که در دوحه، ۲۰۲۰، به‌نام توافق صلح به وقوع پیوست و با تداوم تمویل حاکمیت ویرانگر و تمدن‌ستیز کنونی ادامه می‌یابد، که خود شاهدی بر این مدعاست.) از سوی دیگر نگاه امیدوارانه به پایتخت‌های سرمایه‌داری جهانی و زاییده‌های آن‌ها در جهان جنوب، به‌عنوان نمونه میلیتاریسم پاکستان و یا «ناسیونالیسم هندو»، نه‌تنها آغاز پایان استبداد بدوی در کشور ما نیست که خود تداوم ساختاری و ایدیولوژیک آن است.

از منظر تکامل و پیوسته‌گی تمدنی، میهن ما سال‌هاست که ویران می‌شود، اما سیر قهقرایی و گسست تمدنی و جدایی فرهنگی و ساختاری ما با حاکمیت فرهنگ‌ستیز کنونی وارد یک مرحله بسیار خاص شده است. مرحله‌ای که در آن هلاکت‌باری فرهنگی خود یک فصل دیگر و بی‌مانند در تاریخ انسانیت معاصر باید تلقی شود. ویرانی فرهنگی و بدفرهنگی کنونی یک‌شبه بر ما فرود نیامده است. نزدیک به سه نسل از فرزندان ما در آغوش خشونت، انتحار و جنگ بزرگ شدند؛ ما مبتلا به ترومای جمعی استیم، بی‌آن‌که طبیبانی به کمک ما آمده باشند. ویرانی به‌دنبال ویرانی و بی‌ریشه‌گی اجتماعی ما، ریشه‌دارترین ترومای وحشت‌انگیز شده است. جمعیت‌هایی که پیوسته و چند نسل مبتلا به ترومای شدید شده باشند، می‌توانند به خشونت فزیکی روی بیاورند و یا اگر نتوانستند به قهر مسلح توسل بجویند، می‌توانند مبتلا به یک خصلت ضد‌اجتماعی شوند؛ دشمن‌پروری کنند و پیوسته با دشمنان خیالی در پیکار باشند، از عشق تهی و مبتلا به بی‌عاطفگی شوند و به تیوری‌های توطئه پناه ببرند. تجربه‌های هولناک در خواب و بیداری، بارها به سراغ‌شان بازمی‌گردند و توان برقراری ارتباطات اجتماعی مبتنی بر محبت و خوش‌خلقی و خوش‌رویی را از آن‌ها می‌گیرند. چنین ویژه‌گی‌ای در میان مهاجران به سرزمین‌های ناشناخته بسیار گسترده است. چنین عذاب مزمنی امید به فردا و زنده‌گی را کاهش می‌دهد؛ چرا که ترومای دوامدار موجب روان‌پریشی دردبار می‌شود.

در جهانی که بی‌ریشه‌گی و ازخودبیگانه‌گی (مارکس) یکی از مظاهر جداناپذیر آن شده است، انسان مهاجر، اغلب میان گذشته‌ای ازدست‌رفته و حالِ طردشده زنده‌گی می‌کند. او بیگانه ناشناخته‌ای که برای اکثریت نژادگرا موجب ترس می‌شود، بیش نیست و از این‌رو بیگانه می‌ماند و به‌آسانی به خشونت روی می‌آورد. برداشت عدم تعلق به «بومیان» و فرهنگ آن‌ها دست از سر او برنمی‌دارد. هویت سرگردان او میان گذشته و امروز در واقعیت نوعی از بی‌هویتی پایدار و پیچیده می‌شود که حس نفرت و دوری از دیگران یک عنصر ثابت آن است. چنین آدمی پیوسته به‌دنبال عوامل بدبختی خود است و در نفی دیگران، هم‌نوعان، هم‌زبانان و وطن‌داران بیش‌تر و با سهولت به خشونت فزیکی و کلامی روی می‌آورد. در واقعیت به‌جای علت‌یابی به نفی هم‌سرنوشتان خودش و قربانیان می‌پردازد. قربانیان اولی این خشونت‌های کلامی نخست اعضای خانواده دشمنی اند که از چشم آن‌ها در همه‌جا حی و حاضر است. به‌خصوص اعضای مونث خانواده، مانند زن، مادر و دختر. … چاشنی صحبت‌ها و «گفتمان»‌های چنین افرادی نیز همین بخش بیش‌تر آسیب‌پذیر جامعه است که پیوسته مورد بدگویی، پشت‌سرگویی و ناسزاهای جنسی قرار می‌گیرد. به‌دلیل این‌که فضای مجازی حوزه بسیار گسترده‌ای را در اختیار چنین آدم‌هایی قرار می‌دهد، از این‌رو بدگویی به یک رویکرد حاکم در این فضا تبدیل می‌شود. در فیسبوک و توییتر اطلاع‌دهی و عرضه اندیشه بسیار اندک است و به‌جای آن هرزه‌گویی و هرزه‌سرایی را تا بخواهی می‌توانی ببینی.

همان‌طور که در بالا اشاره کردم، این خصلت دشمن همه‌گان بودن و از عطوفت و محبت تهی بودن، موجب می‌شود که در نهایت انسان‌های دیگر نیز واکنش‌هایی در رد مواضع عاملان آن نشان دهند و بدین‌گونه بیگانه‌گی و دوری روز تا روز بیش‌تر می‌شود و فضای عمومی آن‌سوی دیگر نیز به‌آسانی خصلت‌های بد را به انسان‌های «برون» از خود تعمیم می‌دهد.

در دوران دانشجویی در ترکیه هرگز ندیدم که مردم عادی این کشور دانشجویان خارجی به‌ویژه افغانستانی را رد کنند، پس بزنند. در زنده‌گی روزانه پیوسته عکس آن را تجربه می‌کردم. (در سال‌های نخستینی که چند میلیون مهاجر سوری به ترکیه آمده بودند، با استقبال بی‌نظیر مردم این کشور روبه‌رو شدند. به‌یاد دارم که یک گزارش‌گر هفته‌نامه «سایت» آلمانی نوشته بود، در حیرتم که در برابر این همه مهاجر به ترکیه، هیچ نشانی از خارجی‌ستیزی و نژادگرایی در برابر آن‌ها نمی‌بینی. …) همین تجربه نیکو را من در برابر محصلان و مهاجران افغانستان و دیگر دانشجویان خارجی داشتم. اما سه سال پیش که به ترکیه رفتم، نخستین هوشداری که یکی از دوستان ترک به من داد، این بود که در رستورانت و یا جاهای دیگر نگویم که از افغانستانم چرا که خطر واکنش‌های خشونت‌آمیز بسیار است. این تغییر بنیادین در رفتار مردم ترکیه در برابر مهاجران افغانستان اگر از یک‌سو محصول، فضای کلی جهانی و سیاست‌های خارجی‌ستیزانه برخی از احزاب سیاسی در این کشور است، از سوی دیگر اعمال خشونت‌بار انسان‌های ترومازده کشور ما نیز در گسترش این بستر کمک کرده‌اند. مانند این تجربه را می‌توان در کشورهای دیگر نیز شاهد بود. نقد نژادگرایی سلطه‌جو امر برحقی است اما برخورد به ترومای جمعی خودی و واکنش‌های برخاسته از آن نیز برحق است.

شاید که پاره‌ای از واژه‌گان این نوشته برای برخی از خواننده‌گان ناخوشایند باشند و یا چنین تلقی شود که در آن یک رویکرد تعمیم‌گرایانه وجود دارد. اما با درنظرداشت اهداف این نوشته که در مرکز آن اشاره به برخی از علت‌های خشونت‌گرایی و سرگردانی فرهنگی در میان برخی از مهاجران و آواره‌گان افغانستان است، چنین نیست. بسیاری از آواره‌گان ما قربانی سیر وحشتناک اوضاعی اند که در میهن ما در این نزدیک به نیم قرن به وقوع پیوسته است. منظور اصلی من علت‌یابی این واقعیت دردناک و این بیماری اجتماعی که دامنگیر ما شده است، بوده است و نه چیز دیگری.

اشاره به فرصت‌ها، مانند پرداختن به تحصیل و آموزش و یا کار در محیط‌های نو و بهره‌گیری از آن و آموختن از تمدن‌ها و فرهنگ‌های کشورهای میزبان نیز یک جوانب دیگر روزگار مهاجرت و آواره‌گی است. این امر نه‌تنها موجب پیش‌رفت و ارتقای مهاجران می‌شود بلکه بر اقتصاد میهن اصلی، از طریق انتقال پول، دانش، تجربه و غیره و میهن کنونی عامل موثری است که باید مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ امری که در این‌جا به آن پرداخته نشده است.

سال‌ها پیش یک فلم لبنانی را دیده بودم، با اندوه که نام آن را به یاد ندارم. فلم بر دیالوگ دو بازیکن اصلی، یکی مسلمان سنی و دیگری مسیحی لبنانی، بنا یافته بود. این دو در یک محله کلان شده بودند؛ یکی در این‌سوی خیابان و دیگری در آن‌سوی خیابان. پس از پایان جنگ داخلی لبنان (۱۹۷۵-۱۹۹۰)، یکی در یک مخروبه مانده از جنگ در جانبی که خانه پدریش بود، نشسته بود و دیگری در آن‌سوی خیابان بر ویرانه دیگری و از دو سوراخ وحشتناک ویرانه‌ها که از گلوله‌های توپ برجای مانده بودند، با هم گفت‌وگو می‌کردند. سخن از کودکی، بازی مشترک فوتبال، رفت‌وآمدهای خانوادگی، برپایی روزهای تولد و جشن‌های مشترک ملی بود. تا این‌که می‌رسید به جنگ‌های فرقه‌ای و تباری که اسراییل در برافروختن آن نقش بسیار اساسی داشت، قتل‌عام‌ها، مهاجرت‌ها و ویرانی‌ها و آن‌چه که باقی مانده بود؛ ویرانی، دشمنی و کینه‌توزیی که پایان نیافته بود. وقتی این دو از زنده‌گی خود سخن می‌گفتند، صحنه‌های خوشی و باهمی و صحنه‌های جنگ و کشتار و خون‌ریزی پیوسته به‌صورت فلاش‌بک می‌آمدند و فلم در جایی پایان می‌یافت که هر دو، روبه‌روی هم نشسته بودند و نمی‌دانستند که چرا چنین شد و چرا اعضای خانواده‌های‌شان را کشتند و چرا آن کودکی و جوانی سرشار از خوش‌بختی و درد دل‌ها و قصه‌ها از عشق‌ها همه برباد رفتند. … ما هم بر ویرانه‌های کشوری و شکست تاریخی مردمی نشسته‌ایم و به‌جای این‌که یک‌بار با همدلی و برادری و خواهری فکر کنیم که می‌شود به‌صورت مشترک در یک مبارزه عادلانه برای فرزندان خود سرزمین بهتری را به میراث بگذاریم، داریم دشمن‌آفرینی می‌کنیم و علت‌های مصایب را از یاد برده‌ایم.

تا پگاه آزادی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    سازمان توسعه حقوق بشر افغانستان (AODHR)

    از آغاز تأسیس خود در سال 2001 همواره در راستای آگاهی‌دهی، دفاع از ارزش‌های انسانی و تقویت عدالت اجتماعی گام برداشته و اداره این خبرگزاری را نیز به‌منظور اطلاع‌رسانی آزاد و آگاهانه در زمینه حقوق بشر و مسائل اجتماعی بر عهده دارد.
    خبرگزاری صدای مردم افغانستان، توسط سازمان توسعه حقوق بشر افغانستان (AODHR) اداره و حمایت می‌شود. AODHR یک نهاد مستقل، غیردولتی و غیرسیاسی جامعه مدنی است که با هدف ترویج، حمایت و توسعه حقوق بشر در افغانستان فعالیت می‌نماید. این سازمان از آغاز تأسیس خود همواره در راستای آگاهی‌دهی، دفاع از ارزش‌های انسانی و تقویت عدالت اجتماعی گام برداشته و اداره این خبرگزاری را نیز به‌منظور اطلاع‌رسانی آزاد و آگاهانه در زمینه حقوق بشر و مسائل اجتماعی بر عهده دارد.
    2025 © حق کاپی برای نهاد توسعه حقوق بشر افغانسان محفوظ است
    خبرها درباره ما تماس باما سیاست حفظ حریم خصوصی